داستانهای هنرجوییسرگرمی دختر بابا

جهان کوچک دخترم را من می‌سازم!

بی‌حوصلگی! هرم آفتاب از کف آسفالت بلند می‌شود و موج‌زنان بالا می‌آید و بالا می‌آید و از پشت شیشه‌ی پنجره، می‌افتد روی تنم و گر می‌گیرم. نمی‌دانم به خاطر گرمی هوا انقدر کلافه‌ام یا به خاطر سروصداهایی که ماشین‌ها آن پایین راه انداخته‌اند؟ دو تا ماشین خورده‌اند بهم و راه‌بندان شده و بقیه‌ی راننده‌ها هم…

ادامه مطلب
داستانهای هنرجوییسرگرمی

داستان مشترک النا و کسانی که شروع به یادگیری پیانو کردند

تمام سرو صدا ها و همهمه ی صحبت تبدیل به یک گوش بزرگ شد که تنها صدای ضربان قلب من با ریتم تند در آن می پیچید… ترکیب سکوتی که در فضا بود و پیش بینی های ذهنم، دلهره ام را تشدید می کرد. کف دستم خیس عرق بود. انگار کسی در فکرم زمزمه می کرد: “خب چه کاری بود، الان که آمادگی نداری! آخه هنوز که حرفه ای نیستی ، فقط چند تا آهنگ یاد گرفتی!”

ادامه مطلب